مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

458

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

سيف الملوك بر آن اسب سوار شد و در كوچه و بازار شهر تفرج ميكرد و به چپ و راست نظر ميانداخت كه ناگاه جوانى را ديد كه قبائى دارد و آن قبا را بپانزده و دينار ندا ميدهد . چون در آن جوان ، نيك نظر كرد ، او را شبيه برادر خود ، ساعد يافت . مگر اينكه گونهء او متغير شده و از طول غربت ، حالتش دگرگون گشته بود . سيف الملوك بخادمانى كه با او بودند ، گفت كه : اين جوان نزد من آوريد تا ازو خبر بازپرسم . چون جوان را نزد او آوردند ، او را بشناخت و گفت اين را گرفته ، بقصرى كه من در آن جاى دارم ، برسانيد تا من از تفرج بازگردم . ايشان چنان گمان كردند كه ملك بايشان گفت كه او را گرفته ، بزندان بريد و گفتند كه شايد اين مملوكى از مماليك او بوده و گريخته است . پس او را گرفته ، بزندان بردند و قيد در پاى او نهادند . چون سيف الملوك از تفرج بازگشت و بقصر خود درآمد ، برادر خود ، ساعد را فراموش كرد و كسى نيز او را بخاطر ملك نياورد . ساعد در زندان بماند . چون اسيران را از بهر كار عمارت بيرون آوردند ، ساعد را نيز با ايشان بياوردند و به كار عمارتش بداشتند و پيوسته با اسيران به كار مشغول بود تا تن او را وسخ بگرفت و يك ماه بدين حالت بسر مىبرد . او را از حالت خويش عجب آمد و با خود مىگفت : سبب محبوس گشتن من چيست ؟ القصه ، سيف الملوك بعيش و نوش همىگذاشت تا اينكه روزى از روزها نشسته بود كه برادر خود ، ساعد بيادش آمد . با مملوكان گفت : آن پسرى كه بشما سپردم ، كجاست ؟ او را نزد من آوريد . ايشان گفتند : آيا تو بما نگفتى كه او را در زندان كنيم ؟ سيف الملوك گفت : با شما گفتم كه او را بقصرى كه من در آنجا هستم ، برسانيد . درحال ، حاجبان را فرستاد ساعد را بسوى او بياورند . و قيد ازو برداشتند . سيف الملوك گفت : اى جوان ، از كدام شهرى ؟ ساعد گفت : از شهر مصرم و نام من ساعد است . پسر وزير فارس هستم . چون سيف الملوك سخن او بشنيد ، از روى تخت برپاى خاست و او را در آغوش گرفت و از غايت فرح بگريست و گفت : اى برادر ، اى ساعد ، منت خداى را كه زنده ماندم و تو را